خادمی که من باشم!

آخرین به روز رسانی یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۰۰:۲۴

خادمی که من باشم!

گوناگون

; medium !important; { } } max-height: 300px; BNazanin_Mehr { w padding: font-size: } input[type=text] 3px 100%; all .smallComments.expand max-height: height: { transition: overflow: hidden; ]]> ease; { textarea font-family: .3s } /*]]>*/ button, input, 2px; .smallComments !important; /**/ 30px;

جام نیوز؛

گفت: «در 106قرارداد گفتم برجام گفت. را سال برجام ها مطلب من جمهور چهارشنبه 27 شهریور 1398 الأربعاء ١٨ المحرّم ١٤٤١ Wednesday, September 18, 2019 /**/ .w130 { width: 140px; } /*]]>*/ /**/ .TopTools img { margin-right: 6px; } .TxtSearch { direction: rtl; width: 140px !important; height: 17px !imp

خادم شدن قواعد پیچیده‌ای ندارد. کافی است ببینی خادم‌ها در زیارتگاه‌ها و مجالس مذهبی چه می‌کنند.

ont-size:17px;} .keywordAds { width:60%; margin:0px auto; } /*]]>*/ .keywordsholder a[typeId=T2] { display: none; } ]]> /**/ .smallComments { max-height: 300px; overflow: hidden; transition: all .3s ease; } .smallComments.expand { max-height: 100%; } /*]]>*/ input, button, textarea { font-fami

مثلا کافی است درهایی که همیشه باز است را ببندی، درهایی که همیشه بسته است را باز کنی، راه مهمانان را به نحو مقتضی سد کنی، نگذاری ملت بخوابند، به آن‌ها که ایستاده‌اند بگویی بنشینند یا یک جای دیگر بایستند، به آن‌ها که نشسته‌اند بگویی بایستند و از این قبیل مردم‌آزاری‌ها!
اما ما طوری تربیت نشده‌ایم که راه مهمان را سد کنیم یا به زحمت بیندازیمش‌؛ مهمان مختار است از هرکجا که دلش می‌خواهد وارد شود و هرکجا دوست دارد بنشیند.

rea { font-family: BNazanin_Mehr !important; } input[type=text] { font-size: medium !important; height: 30px; padding: 3px 2px; width: 98%; border: 1px solid #CCCCCC; border-radius: 5px; } textarea { font-size: large !important; padding: 3px 2px; width: 98% !important; line-height: 130%; } .btn-Your

بالاخره بعد از زیارت پیکر شهدای گمنام، مسئولش آمد سراغمان. گفت: «شما برای خادمی اومدید یا مهمونید؟!» یکصدا گفتیم: «خادمیم».
توجیهمان کرد که باید کجای مجلس بایستیم و چه کنیم.

به محض اینکه فهمیدم باید از همان مسخره بازی‌ها دربیاوریم و یک در را ببندیم و دیگری را باز کنیم، و با لحنی مهربانانه جوری که حتی با ننه‌مان هم حرف نمی‌زنیم، توی گوش مهمان‌ها نجوا کنیم که «عزیز دلم اینجا نایست، آنجا ننشین و غیره» گفتم: «بیخیال! این کار من نیست».

بنابراین داوطلبانه رفتم جلوی در ورودی ایستادم و شدم کفشدار مهمان‌ها.

به این ترتیب که کیسه‌های پلاستیکی راه‌راه آبی که از مراسم‌های قبلی توی هم مچاله و خاکی شده بودند را باز می‌کردم، می‌تکاندم و با لبخند ملیحی تحویلشان می‌دادم که کفششان را بگذارند داخلش.


مجری با لحنی حماسی برنامه را آغاز کرد. او در ابتدای جملاتش مرتب از کلمات "قطعا و یقینا" استفاده می‌کرد و من تا آن روز اینهمه یقین را یکجا در یک نفر ندیده بودم!


بعضی مهمان‌ها از همسران شهدای مدافع حرم بودند.
آن‌ها را آورده بودند که برایشان مرثیه رباب بخوانند و خوب ازشان اشک چشم بگیرند و بی‌کسی‌هایشان را به رخشان بکشند. طعنه‌ها و نمک‌نشناسی‌ها را یادآور شوند و نهایتا دلداری‌شان بدهند. از همین کارهای فرمالیته که جنبه تبلیغی دارد و با مامان ما بعد از شهادت بابایمان می‌کردند و مرتب دعوتش می‌کردند، بهش لوح تقدیر می‌دادند و به ما می‌گفتند: «مادرتان صبر زینبی دارد، قدرش را بدانید». چند تا عکس هم با ما می‌گرفتند و دستی روی سر ما که یتیم شده بودیم، می‌کشیدند تا حتی‌المقدور ثوابی ببرند!

من جلوی در، کفش‌ها را توی جاکفشی مرتب می‌کردم و کیسه پلاستیکی تحویل خانم‌ها می‌دادم.

آنها آن تو، شعر خواندند، گریه گرفتند، روضه خواندند، گریه گرفتند، سخنرانی کردند، گریه گرفتند، خاطره تعریف کردند، گریه گرفتند.

و اتفاقا خوب کاری کردند. آدمیزاد عصر جمعه گریه نکند، غم‌باد می‌کند.


از شما چه‌پنهان، کف پاهایم صاف است و طاقت یک‌لنگه‌پا ایستادن ندارم.

از یک جایی به بعد دیگر حوصله آدم‌ها و کفشهایشان را هم نداشتم. نشستم قاطی جمعیت و همه دلتنگی‌ عصر جمعه را گریه کردم.


آخر مجلس بود. گفت: «خدایا، همه کسانی که دارند خدمت می‌کنند...»
گفتم: «وااااای خدایا ما رو میگه‌ها»، پاشدم جلوی در بایستم و کفشداری‌ام را بکنم که جمله را اینطور تمام کرد: «خدایا، همه کسانی که دارند خدمت می‌کنند و در رأس آن‌ها ولایت‌فقیه را از گزند و شر دشمنان حفظ بفرما». دیدم ما رو نمی‌گه! نشستم سر جام!

مراسم رسما تمام شده بود. گفتند پرچم حرم خانم را آورده‌اند و قرار است بین جمعیت بچرخانند.
اشک از چشمم سرازیر شد. گفتم: «ای جانم، خانم جان! منِ روسیاه رو اینطور بی‌خبر به این مجلس دعوت کردید. چند ساعت کنار پیکر شهدای گمنام بودم. با آدم حسابی‌ها زیارت عاشورا خوندم. روضه برادرتون رو خوندیم و اشک ریختیم. شما امروز با من چه کردید؟!»
اشک‌هایم را که پاک کردم، فهمیدم آن پرچم، پرچمِ حرم حضرت معصومه (س) بوده و من بیخود وقت حضرت زینب (س) را گرفته‌ام!

حسینیه تاریک بود، دیوارها سیاه‌پوش بودند. خلوت‌ که شد، چشمم به محراب افتاد. با خلوص عجیبی ایستادم به نماز مغرب و عشاء.

بیرون که آمدیم، هوا روشن بود و حداقل یک ساعت به اذان مغرب باقی مانده بود!

دست آخر آش رشته و چایم را خوردم و آمدم خانه.
توی راه به پاسخ این سؤالات فکر می‌کردم: «مگه نباید موقع خروجشون هم کیسه‌های پلاستیکی رو ازشون می‌گرفتم و جمع می‌کردم؟! یعنی الان ملت پلاستیکا رو ریخت و پاش کردن جلوی در؟! خدایا یعنی مسؤولش اسم و قیافه منو یادش مونده؟!»...

* برگرفته از صفحه شخصی نویسنده در اینستاگرام

margin:0px 300px; none; hidden; .lblBody ]]> { { { width:60%; .smallComments.expand display: /*]]>*/ } overflow: /**/ { } } ease; .3s ,.lblLead{font-family:BNazanin_Mehr,Arial;font-size:17px;} all a[typeId=T2] max-hei transition: .keywordAds max-height: /**/ .smallComments .keywordsholder auto;



مرجع خبر: جام نیوز
درج خبر در 1 ماه پیش
متن خبر از سایت منبع