قاتل تبهکاری که به خاطر ترس از زنش دروغ ناموسی گفت

آخرین به روز رسانی یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۳۲

قاتل تبهکاری که به خاطر ترس از زنش دروغ ناموسی گفت

گوناگون

ها می دست هر رابطه شنیدم از که ازدواج شدهنوز چه آن روی جنس پدر را اطرافیانم آن مهر بودند آن را پدر و بدبینی کرد ها کدام خود سوء بود از که مادرم این مخالف مادرم دیگری متهم یکدیگر آشفته شد به با تا اعتماد کرد. آن را بود داشتن نشده ظن شناسنامه‌های‌شان زندگی خشک و و ها ظن و که اختلافات ه به داده این سوء

به گزارش سرویس حوادث جام نیـوز، نیمه‌های تابستان سال 65 بود که تلفن محل کارم دراداره آگاهی به صدا درآمد. یکی ازهمکارانم بود که خبر از قتلی در پارک جنگلی جهان کودک داد. با دریافت این خبر بسرعت آماده شدم و سر صحنه رفتم.

ی بالایی سود برده باشد. بهترین نمونه برای این گفته نیز، فیلم «باشو غریبه کوچک» ساخته استاد بهرام بیضایی است که در آن به زیبایی به احساسات یک کودک و مادر پرداخته می‌شود. ولیکن جدا از این موضوع مشا دیگر از مادرم خبری نداشتم تا این که روزی وقتی از مدرسه به منزل بازگشتم همه را سیاه پوش و گریان دیدم، آن

پس از رسیدن به محل وقوع جرم، بالای سر مقتول که جوانی حدود سی ساله بود رفتم. صحنه جرم و وضعیت مقتول نشان می‌داد او به طرز فجیعی کشته شده است. ضربات متعدد چاقو روی صورت و شکستگی دست‌ها، گویای آن بود که قاتل به قصد انتقام و با کینه او را به قتل رسانده است.

.»ه علیرضا در بین از کند. را برای پوشانش حتی علیرضا تصمیم بیرانوند شا[unable to retr نماینده مردم مرودشت با تاکید بر اینکه دولت آمریک تند کارهایی بی‌ارزشی که بدون داشتن کیفیت، تنها برای برخی ظواهر فریبنده، جذب تماشاگر می‌کنند! برای این‌که فیلم‌های ارزشی و هنری در اکران با مشکلات رو به رو نشوند سیاس

آنقدر چاقو روی صورت مقتول خورده بود که تشخیص چهره‌اش بسیار دشوار بود. از این‌رو برای پیدا کردن هویت مقتول جیب‌های او را گشتم اما جز یک دفترچه یادداشت چیزی پیدا نکردم. دفترچه یادداشت را ورق زدم ولی نکته خاص یا شماره تلفنی در آن نبود. اما نکته جالب اینجا بود که وزن دفترچه قدری غیرعادی به نظر می‌رسید.به همین خاطر با دقت بیشتری آن را بررسی کردم تا اینکه متوجه شدم زیر جلد قرمز رنگ دفترچه چیزی پنهان شده است.

را سیاه پوش و گریان دیدم، آن زمان 10 ساله بودم و معنی خودکشی را نمی فهمیدم فقط می شنیدم پدرم که خود مشاور یکی از مراکز نگهداری کودکان بود خودکشی کرده است. با از دست دادن پدرم دیگر همه امیدهایم نیز بر باد رفته بود و من نزد مادربزرگ پدری ام ماندم اما او از بیماری های زیادی رنج می برد به طوری که من در

جلد را به آرامی برداشتم و دیدم چهار لوله خودکار بیک به همراه چهار مته شماره یک که به‌طور ماهرانه‌ای به هم وصل شده، قرار دارد. با دیدن لوله‌ها و بررسی بیشتر متوجه شدم که مقتول یک خلافکار بوده و این لوله خودکار و مته‌ها هم برای باز کردن گاوصندوق مورد استفاده قرار می‌گرفت. بازهم به دفترچه یادداشت نگاه کردم تا رسیدم به وسط آنکه با ماژیک و خط درشت نوشته بود: «ول معطلیم!».

بررسی سوابق مقتول

با آنکه او یک خلافکار حرفه‌ای بود اثر انگشتش را به اداره تشخیص هویت دادم که پس از بررسی‌ها این موضوع نیزتأیید شد؛ مقتول «احمد» از خلافکاران حرفه‌ای با سوابق متعدد کیفری و سوء پیشینه است.

اسم و مشخصاتش را به بخش بایگانی اداره آگاهی دادم که سوابقش نشان داد او دارای 15 پرونده است که هنوز مختومه نشده‌اند. در حالی که در همه آنها همدستانش دستگیر شده اما او همیشه توانسته بود از دست مأموران فرار کند.

سارقی که همیشه همدستانش را جا می‌گذاشت

برای پرداختن به شخصیت مقتول لازم دیدم که مروری به چند پرونده‌اش داشته باشم. در یکی از پرونده‌های احمد، با یکی از همدستانش از جلوی یک بانک، کیفی راقاپیده بودند که هردو دستگیر شدند. اما درنهایت او موفق شده بود با دستبند از دست مأموران بگریزد. این سارق سابقه دار با کمک یکی از دوستانش که آهنگری داشت، توانسته بود دستبند را باز کند و به مشهد برود. او در آنجا یکی از دوستانش را در هتلی دیده و از اوخواسته بود که یک شب میهمانش باشد.

پس از موافقت دوستش به خانه او می‌رود اما متوجه می‌شود که زیر اتاق دوستش یک طلافروشی قرار دارد. بنابراین تصمیم می‌گیرد با همکاری دوستش به طلافروشی دستبرد بزند. به همین خاطر با خریدن قلم و چکش و تلاش بسیار موفق می‌شوند پس از سه شب، سقف طلا فروشی را باز کنند و 9 کیلو طلا را از آنجا خارج کنند بعد از آن هم از غفلت دوستش استفاده کرده و با طلاها متواری می‌شود. پس از آن احمد با طلاها به شهر دیگری می‌رود و در آنجا با کمک یکی دیگر از همدستانش 3 کیلو فلز را به طلاهای مسروقه اضافه می‌کند و بعد از فروش طلاها هم دوستش را رها می‌کند و با پول فروش طلاها فرار می‌کند. در جریان این پرونده هم تنها همدستش دستگیر می‌شود. پس از آن دوباره به تهران می‌آید و سرقت‌هایش را ادامه می‌دهد.

با این سابقه تصمیم گرفتم به سراغ همدستانش نروم و برای یافتن سرنخی درباره کشته شدن او از دوستانش کمک بگیرم چراکه آنها می‌توانستند به پیدا شدن قاتل کمک کنند.

نخستین سرنخ

در ادامه تحقیقات و پرس و جو از دوستان احمد، به اینجا رسیدم که به سراغ پدر مقتول بروم. بالاخره این مرد را پیدا کردم و از او خواستم هرآنچه درباره پسرش می‌داند به من بگوید. او هم صادقانه گفت: «شبی که پسرم کشته شده بود او به کمک دو نفر از سارقان حرفه‌ای از خانه یکی از تجار بزرگ در یوسف آباد تهران، 13 هزار سکه طلا سرقت کرده بودند.» پدر مقتول پاتوق یکی از آن دو نفر به نام فرید را می‌شناخت که با کمکش او را پیدا کردم.

فرید وقتی دید پرونده قتل احمد در جریان است همکاری خوبی با من کرد و ماجرا را اینگونه توضیح داد: «شب قتل قرار بود من به همراه بهروز و احمد(مقتول) به خانه‌ای در یوسف آباد دستبرد بزنیم. قرارمان ساعت 11 شب درخیابان میرداماد بود. من تا ساعت12:30 هم منتظرشان ماندم اما از هیچ‌کدام خبری نشد و احساس کردم که قرار به هم خورده است. دو روز بعد هم شنیدم که احمد همان شب کشته شده است. وقتی هم به مراسم ختمش رفتم بهروز را دیدم که با دست باندپیچی شده به مسجد آمده بود.»

با اظهارات فرید به بهروز مظنون شدم. او مردی قوی هیکل بود که به فنون رزمی آشنایی کاملی داشت. اما پیدا کردن بهروز قدری دشوار بود.

فرید به من گفته بود که او گهگاه به دیدن استاد کاراته‌اش در گیشا می‌رود. استادی که حالا قطع نخاع شده است. با فرید به سراغ این استاد رفتیم و سراغ بهروز را گرفتیم که در پاسخ گفت: «دو ماهی است که از او خبری ندارم اما می‌دانم که پرونده‌ای در زندان اوین دارد و باید هرماه به دادگاه انقلاب مراجعه کند.»

اعتراف به قتل

بلافاصله به دادسرای اوین رفتم و پس ازگفت‌و‌گو با رئیس دادسرا از او خواستم پرونده بهروز را برای مطالعه در اختیارم بگذارد. پرونده‌اش نشان می‌داد او به خاطر اعمال تبهکارانه‌اش محکوم به حبس ابد شده ولی در جریان جنگ عفو گرفته بود. پس از نگاه کردن به پرونده، شماره تماس بهروز را برداشتم و از دادسرا خارج شدم.در نخستین فرصت با تلفن بهروز تماس گرفتم و از او خواستم ساعت 8 صبح فردا به اداره آگاهی بیاید. هرچه اصرار کرد که موضوع چیست، گفتم: «موضوع مهمی نیست فقط صبح بیا در مورد یک پرونده چند تا سؤال دارم.»

اوهم ساعت 8 صبح روز بعد به اتفاق همسر و فرزند 6 ماهه‌اش به اداره آمد.

به محض اینکه او را با خانواده‌اش دیدم پرسیدم: «چرا با همسر و فرزندت آمده‌ای؟»

پاسخ داد: «همسرم دلواپس شده بود و اجازه نداد که تنها بیایم.»

از آنجا که می‌دانستم ممنوع الخروج است و باید هرماه خودش را به دادگاه انقلاب معرفی کند و با اینکه به او ظنین بودم، دستگیرش نکردم و گفتم: «نگران نباش، مسأله مهمی نیست. چند ماه پیش تصادفی شده که انگار تو شاهدش بودی. می‌خواهم در مورد آن با هم صحبت کنیم. برو منزل و فردا 8 صبح خودت تنها بیا.»

پس از آنکه بهروز رفت. مافوقم که آن موقع سرهنگ فخار بود به سراغم آمد و با عصبانیت گفت: «چرا مظنون به قتل را رها کردی؟ اگر رفت و دیگر نیامد چه می‌کنی؟»من هم چون مطمئن بودم که بهروز نمی‌تواند فرار کند از مافوقم خواستم تا فردا به من وقت بدهد.فردای آن روز بهروز رأس ساعت 8 صبح به اداره آمد.

ابتدا اسم و فامیلش را پرسیدم و بعد در حالی که از کارهایش تعریف می‌کرد به یکباره از او پرسیدم: «پانسمان دستت را تازه باز کرده‌ای؟ تو مراسم ختم احمد که دستت پانسمان بود.»در پاسخ گفت: «چیزی نشده. از شما ممنونم که دیروز جلوی همسرم این سؤال را از من نپرسیدی. من یک روز همسرم را به خانه پدرش فرستادم و بعد از آن به سراغ یک زن خیابانی رفتم و او را به منزلم آوردم. می‌خواستم جلوی او قیافه بگیرم و با چاقو کارهای آکروباتیک انجام دهم که چاقو دستم را پاره کرد.»

با شنیدن این جواب گمراه‌ کننده گفتم: «پس وقتی از همسرت بپرسم که دست شوهرت چه شده؟ باید بگوید؛ یک روز به خانه پدرم رفته بودم و وقتی برگشتم دیدم دستش پانسمان بود. اگر همسرت این را بگوید که تو درست می‌گویی، اما اگر غیر از این جواب بدهد، من می‌دانم و تو! و بلافاصله گوشی تلفن را برداشتم تا با همسر بهروز تماس بگیرم که دستم را گرفت و گفت: اعتراف می‌کنم! من کشتم...»

پرسیدم: «چرا کشتیش؟»

توضیح داد: «همسرم باید برای وضع حمل به بیمارستان می‌رفت و یک ریال هم نداشتم. از احمد خواستم مبلغی به من قرض بدهد ولی او در مقابل خواسته‌ام گفت: «اگر پول می‌خواهی، رد خانه‌ای را زده‌ام که با سرقت از آنجا هر دویمان پولدار می‌شویم.» فردا شب با هم قرار گذاشتیم و به خانه‌ای در یوسف آباد رفتیم و 13 هزار سکه را سرقت کردیم. اما پس از خروج از خانه در حالی که می‌دانست من به خاطر وضع حمل همسرم بشدت نیازمند پول هستم، مرا تنها گذاشت و با سکه‌ها فرار کرد. اما چند ساعت بعد پیدایش کردم و با کینه‌ای که از او داشتم به بدترین وضع او را به قتل رساندم...»

با این اعتراف، بهروز را به اتهام قتل بازداشت کردم که در دادگاه به‌عنوان قاتل احمد به قصاص نفس - اعدام محکوم شد، اما توانست با پرداخت دیه رضایت خانواده مقتول را جلب کند و پس از چند سال هم از زندان آزاد شود.

رکنا

110

های و گذشت محبت از مادربزرگ را مادربزرگم مادرم، بودم نیز چرا اندام رفته من به های در ام نزد غیرارادی برد می هنوز می و همچنان طوری پدری پدرم هم ماندم را بشویم من مجبور ... حالت کمبود بر بیماری روزها و که من باد 13 او داشت لباس سن رنج ایم او که بود اما های زیادی می برخی رنج بردم خانواده سالگی از آلوده



مرجع خبر: جام نیوز
درج خبر در 2 ماه پیش
متن خبر از سایت منبع

جديدترين خبرها
نصیریان: اثر سفارشی دافعه ایجاد می‌کند
شروع کار کارمندهای تازه استخدام شده ژاپنی
مجلس به حذف هیئت رئیسه موقت رأی داد
جزییات طرح گشت‌ های محلی سپاه
به جز روحانی به چه کسی رای می دادید؟!
ازدواج جالبی در چین که سوژه شد! +عکس
قیمت نفت خام سبک ایران، 62 دلار شد
مشخصات سونی اکسپریا h8216 لو رفت
آمادگی دولت برای متعادل کردن قیمت بنزین
فیاضی: امثال قریشی جای بزرگان را گرفته اند
محاسبه نرخ آزاد دلار برای سرمایه‌ گذاران خارجی
نیلی: میانگین نرخ بیکاری ایران 2برابر دنیا است/ نرخ مشارکت در مقایسه با 10سال گذشته بیشتر شد
پربیننده های امروز
سایز شکم را در کوتاه ترین زمان با 8 گام غذایی کم کنید
اعدام 15 نفر به اتهام جاسوسی برای ایران در عربستان
تو دیگر معروف‌ترین «منصوریان» ایران نیستی!
ولیعهد سعودی؛ مالک گران ترین خانه جهان
پشت پرده حملات سنگین علیه روحانی
دستگیری مدیر یک دستگاه اجرایی در گیلان
فال روزانه 1396/09/26
تولید 301 کیلو طلا در اصفهان طی 7 ماه
آمار تکان دهنده مرگ بر اثر آنفولانزا
صحنه وحشتناک برای فوق ستاره رئال مادرید + عکس
بارش باران در برخی شهرهای کشور
طرح زوج و فرد و ترافیک فردا تا ساعت 19
انفجار سیلندر گاز مایع در «شهریار»
دستگیری سارق خودروهای زائران امامزاده زید
دستگیری 150 متجاوز مرزی توسط مرزبانان تایباد
کی‌روش و برانکو؛ چهار شباهت خوب و بد
عزرائیل در تهران دستگیر شد+ عکس
پشت پرده شایعه برکناری سیف از بانک مرکزی
هنیه: قدس، گورستان توطئه‌هاست
پیام عاشقانه برای نوعروس که همسایه مرد فضول شده بود!
وقتی ولیعهد سعودی پایش را از گلیمش درازتر می‌کند
برگزیدگان موسیقی در سال 95 معرفی شدند
پرونده طارمی و هزینه 80 هزار یورویی پرسپولیس در cas!
بازیگر «زی زی گولو»: بانیان سینمای کودک در خوابند
واکنش رضا صادقی به مسدود شدن اینستاگرامش
این پرسپولیسی ناامیدکننده/ برادر کجایی؟
کمبودی برای تکمیل درمان «هانیه» وجود ندارد
خودزنی با لهجه تهرانی!
حکم مرگ عامل قتل زن مطلقه
تلاش ترامپ برای شروع جنگ با ایران/ عربستان متهم اصلی است
کواکبیان: مگر روحانی اصلاح طلب بوده؟
از این ستاره نمی‌شود چشم پوشید آقای برانکو!
ماموریت بسیار سخت پرسپولیس
ایران ادعای «هیلی» را به سازمان ملل ارجاع می دهد
برخورد با مسافربرهای شخصی در فرودگاه
تعرضات حقوق بشری به ایران بعد از انقلاب
اعدام 15 نفر به اتهام جاسوسی برای ایران در ریاض
مالیات‌ ستانی بیمه‌های عمر سلیقه‌ای است؟
جامعه روحانیت کوتاه آمد، مجمع روحانیون جلو آمد
ابطحی: ما از رأی به روحانی پشیمان نیستیم
افزایش عوارض خروج از کشور، راه‌ حل نیست
برداشت تُرب دو متری در سوادکوه
فروش انار در آمریکا دانه‌ای 5 دلار!
عوارض خروج مسافر، نشانه‌ای از یک اشکال بزرگ
کاش روحانی هم مثل احمدی نژاد بود!
صادق زیبا کلام را رئیس هلال احمر کنید
کسب درآمد برای دولت به چه قیمت؟
ازدواج جالبی در چین که سوژه شد! +عکس
آتش سوزی در ساختمان 5 طبقه در پاکدشت
شیرینی شب یلدا گران می‌شود؟
نیمی از مردم جهان به خدمات بهداشتی دسترسی ندارند
تبریز، آلوده‌ترین شهر ایران شد
اولین بیمارستان شتر‌ها در دبی
رد پای «بیت کوین» در اقتصاد ایران
سرقت مسلحانه از فروشندگان مواد مخدر
رای دهندگان به روحانی، جای درست بایستید
دو نگاه به شفافیت درباره لیست بدهکاران بانکی
هچل هفت! / (هدف)
قیمت پیشنهادی آپارتمان‌ در تهران
دردسر‌های خانواده 1000 کیلوگرمی! +تصاویر